نگاه کردم امیرعلی بود پووووف ترسیدما گفتم:چرا سر صبحی ولم نمیکنی بخدا ترسیدم زهرم ترکید

امیرعلی فقط میخندید و منو باخودش میبرد دیگه رسیده بودیم به بالای پله ها گفتم:امیرعلی ولم کن آبروم میره ها

امیرعلی منو گذاشت زمین ازپست بغلم کرد دم گوشم گفت :مگه چیه زنمی دیگه

باهم رفتیم پایین و رفتیم تو آشپزخونه همه داشتن صبحونه میخوردن

بابا بادیدن منو امیرعلی که دستش دور کمرم بود گفت:میگم شما دوتا دیشب بهتون خوش گذشت

امیرعلی:بله پدرجون عالی بود ممنونم

رامتین:بچه بگو نه خوش نگذشت دیگه بااون جایی که من انداخته بودم باید میفهمیدی که باید بهت خوش نگذره

من با چشای گشاد شده نگاش میکردم امیرعلیم دسته کمی از من نداشت دوتایی باهم گفتیم:چییییی؟

رامتین:خب اون جارومن انداختم منو امیرعلی یه نگاه به هم انداختیمو بعد دوتایی همزمان زدیم تو سررامتین که باعث شد ترانه بگه:هوووو گناه داره واسه چی میزنینش

رامتین مظلومانه گفت:راست میگه زنم گناه دارم

من:خفه بمیر واسه چی جاروانداختی

امیرعلی:راست میگه واسه چی

همه داشتن به ما چهار نفرمیخندیدن رامتین:برای اینکه پیش هم نخوابین

من:اصلا به توچه

رامتین:هودور برت نداره من پسر عموتم

امیرعلی:منم نامزدشم دارم شوهرش میشم بعدشم ما به هم محرمیم اما شما دوتا فقط نامزدین محرمیتتون کشککیه

من تومخم  یه جرقه زد بد جرقه ایم بودا به امیرعلی گفتم:امیرعلی بیا بریم خرید کارت دارم

امیرعلی اولش گفت:بذار صبحونه بخوریم

من:امیرعلی انقد بد گفتم که بجای اون رامتین خودشو خیسید{{هههههه رامتین بیچاره}}

امیرعلی:خب باشه چرا عصبی میشی خانومی بریم

بابا:مراقب خودتون باشین

باهم گفتیم چشم

مامان:یکم باهم باشین

بازم گفتیم چشم

عمو:شلوغی موقوف

پوفی کردیم وگفتیم چشم

زن عمو:قربونتون برم من

دوتایی گفتیم چشم یهو انگاربرق گرفته بود مارو باتعجب به هم نگاه کردیم همه زدن زیرخنده خودمونم خندمون گرفتهبود امیرعلی:خب دیگه خدافظ من:خدافظ همه خدافظی کردنو رفتیم سوارماشین شدیم توراه گفتم:امیرعلی

امیرعلی:جانم؟

من:ببین رامتین و ترانه نامحرمن هنوز

امیرعلی:خب؟

من:خب من یه نقشه ای دارم

امیرعلی:چه نقشه ای

من:خب ببین اونا مارو اذیت کردن ماهم باید اذیتشون کنیم

امیرعلی:خب چجوری؟

من:باید یکم تنهاشون بذاریم

امیرعلی نگام کردوگفت:خب که چی بشه

خندیدمو گفتم :د ن د نگرفتی باید یه کاری کنیم رامتین وسوسه شه حالا بوگو چجوری

امیرعلی:چجوری

من:خب الان به لباس ناز خوشگل باز میگیریم بوگوبرای کی

امیرعلی:برای کی؟

من:آها برای ترانه

امیرعلی :ترانه؟

من:اوهوم من یه لباس براش میخرم بعدشم تویه ویلا اجاره کن من توویلا لباسوتن ترانه میکنم و میگم که باید برم یه سری وسایل از تو خونه بردارم بعد تو رامتینو بفرست تو خونه بگو بره تو تا توبیای

امیرعلی با دقت گفت:خب؟

من:خب نداره که بعدخودت میفهمی

سرشو تکون دادوگفت:خانومی دردسر نشه

من:نچ نمیشه بروفروشگاه

باهمرفتیم فروشگاه یه لباس خوشگل بخریم همه مغازه هاروگشستیم تااینکه یه لباس خوجل پیداکردیم خیلی ناز بود نیم تنه رنگش زرشکی خوجل کوتاه وای مطمئنم رامتین سقط میشه باامیرعلی رفتیم تومغازه و اونو گرفتیم بعدم رفتیم یه ویلا نزدیکایخونه اجاره کردیم وبعدم رفتیم خونه به همه سلام کردیم من:ترانه جون بیا بامن بریم یه جای خوب

ترانه:کوجا؟

من:توبیا میفهمی بدولباساتو تنت کن بیا

ترانه:باشه وپاشد رفت منم یه چشمک به امیرعلی زدم که بره توکاررامتین

ترانه آماده شدو خوشحال اومد پیشم وگفت بریم تودلم گفتم :اگه میدونستی براچی داریم میریم نمیومدی باهم رفتیم تو اون ویلایی که اجاره کرده بودیم

ترانه باتعجب پرسید:واسه چی اومدیم اینجا

دستشوگرفتمو بردم نشوندم رو تخت گفتم:یه لباس برات گرفتم جیگر لباسو از تو نایلون درآوردمو دادم بهش:برو تنت کن بیا خوشحال بود پرید رفت تنش کنه و بیاد چن دقیقه بعد اومد وای چه جیگری شده مطمئنم رامتین غش میکنه هرهرهرهر گفتم:چه جیگری شدیا یهوبادست زدم تو صورتموگفتم:آخ یادم رفت صندلاشوبیارم تو بشین لباستوعوض نکن زودی میام باشه ؟

ترانه:باشه زودی بیایا

من:باشه

از ویلا اومدم بیرون و زنگ زدم به امیرعلی گوشیوبرداشت گفتم:امیرعلی بگوبیاد

امیرعلی:باشه

رفتم سمت ویلای خودمون خواستم برم بالا که امیرعلی و رامتین اومدن بیرون سریع قایم شدم که برن بعدش رفتم توخونه تا صندلاروبردارم

اززبان امیرعلی :

داشتم بارامتین حرف میزدم گوشیم زنگ خورد تینا بود جواب دادم گفت:امیرعلی بگوبیاد

من:باشه

گوشیو قطع کردم رامتین گفت:کی بود؟

من:تینا بود گفت که برم یکم بهش پول بدم  توپاشو بروتو ویلا وسایلارم ببرتزئین کن تا من بیام مبادا ترانه بفهمه ها سورپرایزه

رامتین:باشه بدوبریم

باهم پاشدیم که بریم

رفتیم به سمت ویلا دم در که رسیدیم وسایلارودادم باکیلید گفتم :خب همین ویلاست برو تا منم بیام

رامتین:باشه خدافظ

من:خدافظ پامو گذاشتم رو گازو رفتم زنگ زدم به تینا برداشت

گفت:جانم

من:خانوم گل رامتینم رفت تو میام دنبالت بیاماهم بریم

تینا:باشه بیا دم در

من:من تا5دقیقه دیگه اونجام بیا پایین

تینا:باشه

گوشیوقطع کردمو رفتم سمت ویلای خودمون تینا دم دربود سوارش کردمو باهم رفتیم سمت ویلا وقتی رسیدیم تینا گفت:خب ماالان میریم تو ببین سوتی نمیدیم که میدونستیم باشه

امیرعلی:باشه بروپایین

باهم رفتیم دم درویلا هردو نفس عمیق کشیدیم ودروبازکردیم واااااااااااااااااای خدا عجب صحنه ای منکه نمیتونم توصیفش کنم برین از زبون تینا بشنوین

اززبان تینا:وایییییی خدا اینا چیکاردارن میکنن رامتین ترانه رو بغل کرده بودو میبوسید ترانه هنوز همون لباساروپوشیده بود رامتین باشنیدن صدای درخودشو از ترانه جدا کرده بودو باتعجب به مانگاه میکرد منوامیرعلیم خودمونو متعجب نشون دادیم و هیچی نگفتیم ترانه بدختم سرخ شده بودو سرشوانداخته بود پایین

رامتین با تته پته گفت:ش شما ای این ج جا چی چیکارمیکنین

منوامیرعلی باهم همزمان گفتیم:شما داشتین چیکارمیکردین

ترانه گفت:ب بخ خدا ما ما هیچ چی

دوباره باهم گفتیم هیچی

رامتین:خوبه خوبه همچین میگن انگاری قتل کردیم

منوامیرعلی باهم زدیم زیره خنده

من:ولی خداییش خب خودتونو خیس کردینا

امیرعلی:راست میگه ولی رامتین تو حیا نداری

رامتین:پس کار شمادوتابوده دارم براتون

ترانه باحرص گفت:چطورروتون شد اینجوری کنین

امیرعلی سرشوانداخت پایینوگفت:آبجی ترانه اول برین یه لباسص تنتون کنین که بهتون بیاد زیادیم بازنباشه بعدش بیاین باهم میخوایم جشن بگیریم

امیرعلی عادتش شده بود به ترانه میگفت آّجی

ترانه سرخ شدودویدتواتاق لباس عوض کنه

رامتین:چه جشنی

من:جشن میگیریم به افتخار همدیگه

رامتین:خیلی خوبه خب چرا زهر مار ما کردین

امیرعلی:خیلی خب بابا رامتین همچین میگی انگاری کشتیمتون حالا دیگه بسه پاشوبریم که داره شب میشه

ترانه لباساشو عوض کردواومد چهارنفره رفتیم لب دریا منکه تا دریارودیدم ذوق کردم و لباسامو درآوردم پریدم تودریا وشنا میکردم چون شب بود و باد میومد تودریا موج بود داشتم شنا میکردم بچه هام نشسته بودنو منو تماشامیکردن یهو زیرپام خالی شد نتونستم خودمو کنترل کنم ودادزدم:امیرعلی کمک

امیرعلی تامنودید دویید سمتم واومدتوآب داشتم غرق میشدم یه لحظه هیچی حس نکردمو نفسم بنداومد

اززبان امیرعلی:

بابچه ها نشسته بودم وحرف میزدم یهو صدای فریاد تیناروشنیدم که دادزد:امیرعلی کمک

دیدمش که داره غرق میشه سریع پریدم تو آب ورفتم سمتش یهو رفت ته آب نه خدا کمک کن رفتم زیر آب داشت میرفت پایین رفتم سمتش بغلش کردموبردمش سمت ساحل وای نه نفس نمیکشید دادزدم :تینا تینا بلندشو تینا

چشماشوبازنکرد بادوتا دستم زدم روی سینش بازم جواب نداد لبامکوگذاشتم رولباش که نفس مصنوعی بدم بهش بازم جواب نداد اشکم دراومده بود دادزدم نه فریاد کشیدم:تینااااااااااااااااااااا خواهش میکنم خدااااااااا

محکم زدم روسینش بازم جواب نداد دوباره زدم که به سرفه افتاد اشکام همینطوری میریختن گفتم:تینا چشماتوبازکن تینا

تینا چشاشوبازکردونگام کردگفت:امیرعلی س س سردمه

گفتم:الهی قربونت برم بغلش کردمو به خودم فشارش دادم گفتم:خانومم داشتی منومیکشتیا

هیچی نمیگفت فقط میلرزید اصلا حواسم به رامتین وترانه نبود کهزل زده بودن به ما بی هوا صورتمو نزدیک صورت تینابردم ولبامو گذاشتم رولباش وچن لحظه بعدبرداشتم و نگاش کردم

رامتین خندیدوترانه هم همینطورباتعجب نگاشون کردم رامتین گفت:حالا کاری کردی که مادوتاروضایع کنی قربون خدا برم ضایع شدین

من:چطور

رامتین:بچم حواسش نبود جیگر لبو گفتم

یهوعین برق گرفته ها نگاش کردم گفت:چیه ترسیدی عیب نداره بی حساب شدیم

اصلا برام مهم نبود که اینا چی میگن حواسم پیش تینا بود که میلرزید بغلش کردموبلندشدم ورفتم سمت ماشین خوابوندمش روصندلی وبخاری رو روشن کردم دروبستم ورفتم نشستم پشت فرمون یه آهنگ گذاشتمو سرموگذاشتم روفرمونوگریه کردم خیلی ناراحت بودم آهنگ تموم شد و حس کردم که دستی روشونم قرارگرفت برگشتم

اززبان تینا:

هیچی نمیفهمیدم فقط صدای فریاد امیرعلی که میگفت: تینااااااااااااااااااااا خواهش میکنم خدااااااااا

شندیم وبعدم ضربه ای که خوردبه سینم نمیتونستم نفس بکشم دوباره یه ضربه دیگه کهباعث شد سرفه کنم امانتونستم چشاموبازکنم دوباره صدای امیرعلی که گفت:تینا چشماتوبازکن تینا

بازورچشاموبازکردموتمام توانموتوزبونم جمع کردموگفتم:امیرعلی س س سردمه

امیرعلی منو بغل کردوگفت:الهی قربونت برم بعدمنو به خودش فشاردادگفت:خانومی داشتی منو میکشتیا

هیچی نگفتم فقط میلرزیدم که حس کردم یه چیز داغ رولبام گذاشته شدآره این امیرعلی بود که داشت منومیبوسید گرم شدم امابازم چیزی نگفتم تالباشوبرداشت

رامتین خندیدوترانه هم همینطور رامتین گفت:حالا کاری کردی که مادوتاروضایع کنی قربون خدا برم ضایع شدین

امیرعلی:چطور

رامتین:بچم حواسش نبود جیگر لبو گفتم

گفت:چیه ترسیدی عیب نداره بی حساب شدیم

نمیدونم چیشد که از زمین کنده شدم امانتونستم چشاموباز کنم که توی ماشین قرارگرفتم وباد بخاری به صورتم خوردوگرم شدم هنوزم چشاموبسته بودم که دربسته شدو و امیرعلی نشست و یه آهنگ گذاشت آهنگش میخوند

هنوزم بوی عطرتومیپیچه توی این کوچه وجودم مثل یه تابوت پرازخالی پراز پوچه

 شدم مثل یه تیکه سنگ که به هر سو لقد میشه رسم خونه به دوشی رو بدون تو بلد میشه بلدمیشه بلدمیشه

عذاب دوریمون انگار برا ی تو خیلی سادس نفس هام بی تو بی حس ان بااین قلبی

 که دلدادست اگه اسم توروبشنوم دیگه حسی به خوندن نیس هوام بی تو نفس گیره

 وقتی شوقی به موندن نیست نه میشه بی توعاشق بود یاحتی حفظ ظاهر کرد نذار

 سرد شی به این دوری به آغوش شبم برگرد عذاب دوریمون انگار برای تو خیلی سادس

 نفس هام بی تو بی حس ان بااین قلبی که دل دادست اگه اسمتو روبشنوم دیگه حسی

 به خوندن نیست هوام هوام بی تو نفس گیره وقتی شوقی به موندن نیست نه میشه

 بی توعاشق بود یاحتی حفظ ظاهر کرد نذار سرد شی به این دوری به آغوش شبم برگرد

اشکم دراومدچشامو باز کردم دیدم امیرعلی سرشو گذاشته روفرمونو شونه هاش میلرزه دستموبردم جلووگذاشتم روشونش که برگشت نگام کرد نگاش غمگین بودگفتم:منوببخش تقصیرمن بود نباید میرفتم تو آب

امیرعلی بغلم کردومنوبه خودش فشاردادگفت:الهی قربونت برم منوبردی تا مرز جنون دیگه از اینکارانکن سرموازبغلش آوردم بیرونونگاش کردمو گفتم:قول میدم دیگه تکرارنشه

نگام کردولبخندزد نگاش افتادرولبامو بعدبه چشمام نگاه کرد قبل ازاینکه بذارم اون منوببوسه رفتم توبغلش و لباموگذاشتم رولباش وچن لحظه بعدبرداشتم گفتم:اینم برای عذر خواهی

خندیدوهیچی نگفت رامتین وترانه هم

اومدن ونشستن تو ماشین رامتین:تینا خانوم کاری کردی این بدبخت گلوش جر بخوره بابا

ترانه:راست میگه یکم ملاحظه کن

من:شمادوتاروکه حسابتونومیرسم وایسین عروسیوزهر مارتون میکنم

رامتنی خندیدومنگفتم:هرهرهر روآب بخندی

خندش قطع شد

امیرعلی خنده ای کردوگفت:بسه دیگه بریم که دیروقته درضمن دررابطه بااتفاقات امروز به کسی چیزی بگین بامن طرفین

رامتین دستاشو برد بالاوگفت:باشه آقا حالا مارونکش

ترانه:راست میگه ما لال میشیم

امیرعلی خندیدوبرگشت یه آهنگ جدید گذاشت که خیلی ناز بود میخوند:

الان ای  كاش نزدیم تو بودم تو این راه مه آلود شمالی
با این آهنگ دارم دیوونه میشم پر از بغضم فقط جای تو خالی
ما با هم تا حالا دریا نرفتیم از اون خونه از این دنیای خودخواه
تو رو شاید یه روزی غصب كردم به اندازه ی یك سفر كوتاه
میخوام تو آینه ها بهتر از این شم نگاه من نوازشم بلد نیست
به خاطر تو التماس كردم با لبهایی كه خواهشم بلد نیست

رفته بودم تو حس بدجور یهوآهنگ قطع شد اه این بیشعور دوباره کرم ریخت من:اه رامتین مرض داری داشتم گوش میدادم

رامتین زبونشو برام درآوردوگفت:برای اینکه غمگینه بابا یه آهنگ درست گوش بدین

من:چی گوش بدیم

ترانه:تینا اون آهنگه بود باهم میرقصیدیم

من:خب

ترانه:بریم ویلا ی اجاره ای یکم اونجا برقصیم بعدبریم خونه به مامان بابا ها هم بگیم

من:آره بریم

امیرعلی:نه بچه ها ساعت 9شبه

من:امیرعلی توروخدا

امیرعلی:خب باشه ولی شبم بمونیم دیگه برنگردیم

گفتم:واقعا؟

امیرعلی:خب آره مگه چیه

رامتین:راست میگه چی هترازاین که بمونیم

ترانه:آخ جون چه حالی بده امشب

امیرعلی گوشیشوبرداشتوشماره گرفت وگذاشت دم گوشش چن لحظه بعد گفت:سلام پدرجون

گفت:بله خوبیم یه خواهشی دارم

گفت:امشب ماتوویلای خودمون بمونیم عیبی نداره که

گفت:نه نه فردابرمیگردیم

گفت:حتما پس خدانگهدارتافردا

گوشیشوگذاشت روداشبوردوگفت:خب دیگه پیش بسوی خوش گذرونی منو ترانه جیغ کشیدیمورامتین و امیرعلیم خندیدن که رسیدیم به ویلا باهم رفتیم تو منو ترانه رفتیم لباسامونو عوض کردیم و اومدیم بیرون امیرعلی ورامتینم لباس راحتی پوشیده بودن منو ترانه رفتیم پیششون ترانه گفت:تینا اون آهنگو داری که

گفتم:نمیدونم بذار توکیفموببینم کیفموبازکردم گشتم نبود اه

گفتم:لعنت به این شانس نه نیست

ترانه:پس چیکارکنیم

امیرعلی:خب بذارین من یه آهنگ بذارم برقصین

منوترانه همزمان گفتیم:چه آهنگی

امیرعلی خندیدوگفت الان میذارم رفت سمت پلیر و یه سی دی گذاشت توش چن تا آهنگ رد کردکه رسید به یه آهنگ گذاشت بخون ازاولش که خوند خوشماومد سرمو تکون دادم و بعدم با ترانه رفتیم وسطوشروکردیم به رقص آهنگش میخوند :


طرز نگاهت 
اون صورت ماهت
چشمای نازت
دل عاشق نوازت
میکشه منو دلو میکشه منو میبره به رویاها
میکشه منو دلو میکشه منو میبره اون بالاها
توی آینه دو چشمات قطره های اشک منو ببین
توی مرمر نگاهت ماجرای عشق منو ببین
توی آینه دو چشمات قطره های اشک منو ببین
توی مرمر نگاهت ماجرای عشق منو ببین
طرز نگاهت 
اون صورت ماهت
چشمای نازت
دل عاشق نوازت
میکشه منو دلو میکشه منو میبره به رویاها
میکشه منو حالا میکشه منو میبره اون بالاها
جون نا قابل من فدایت
دوست دارم تا مرز بی نهایت
آرزو یم بودی و هستی عزیزم
این شده قشنگترین حکایت
طرز نگاهت 
اون صورت ماهت
چشمای نازت
دل عاشق نوازت
میکشه منو دلو میکشه منو میبره به رویاها
میکشه منو دلو میکشه منو میبره اون بالاها
ای عشق آسما نی من رو یای جاود ا نی من
نمیخوام بی تو من د نیا رو گرمی زندگانی من
طرز نگاهت 
اون صورت ماهت
چشمای نازت
دل عاشق نوازت
میکشه منو دلو میکشه منو میبره به رو یاها
میکشه منو دلو میکشه منو میبره اون بالاها

منو ترانه دیگه خسته بودیم باخنده نشستیم روی مبل که امیرعلی دست زنون اومد طرفمون گفت :عالی رقصیدین شما احتمالا کلاس رقص نرفتین

من:نچ نرفتیم ما مادر زاد رقاصیم و بعدباترانه زدیم زیره خنده رامتین اومد طرفمونوگفت:عالی بود افتخار بدین بامادوتاهم برقصین دیگه

امیرعلی:راست میگه باماهم برقصین

منوترانه بهم نگا کردیموگفتیم:کم میارینا

امیرعلی:نه شما بیاین

منو ترانه همزمان گفتیم:باشه

دوتایی بلند شدیم امیرعلی یه آهنگ دی جیی گذاشت که آدم خود به خود قرش میگرفت  اومد سمتم دستاموگذاشتم رو شونش و اونم دستاشو گذاشت روکمرم رامتینو ترانه هم همینطور به امیرعلی لبخندی زدم ویکم عشوه اومدم و آهنگ رسید به جای تند تندش دستاموازروی شونه هاش برداشتمو کش موهامو بازکردم امیرعلی کمرمو گرفته بود یکم سرمو تکون دادم و موهامو بهم ریختم بعدش دست بردم دستاشو باز کردم و برگشتم همونطوری وایساده بودو نگاه میکردم یکم بالا پایین رفتم وبرگشتم نگاش متعجب بود یه نگاه به رامتین انداختم اوه اوه بچم خشکش زده ولی ترانم چه میرقصه ها برگشتم که به امیرعلی نگاه کنم که لباشو گذاشت رولبام داغ کردم این چش شد ویکم بوسیدم بعد لباشو برداشتو گفت:چرا منو وسوسه میکنی

باتعجب گفتم:من؟

آهنگم دیگه تموم شده بود ورامتینم ترانه رو بوسید

امیرعلی:بله تو وبعدم دستمو گرفتومنوبردبیرون

پرسیدم:داری کجامیری؟

امیرعلی:هیییییییییییییش هیچی نگو فقط بیا

هیچی نگفتم ورفتم یه کوچه بود خلوت بود منو برد اون تو که به یه پارک خیلی ناز رسیدیم مثل بهشت بود سرسبز ونازوخوشگلرفتیم توپارک یه جای تاریک خوشگل داشت منو برداونجا نشستیم روچمنا گفت:خوشت میاد

من:اوهوم خیلی نازه

امیرعلی دراز کشید و گفت:بیا کنارم دراز بکش به ستاره ها نگاه کنیم

من:باشه رفتم کنارش دراز کشیدمو به آسمون خیره شدم

امیرعلی:تینا میدونی چیه؟

من:چیه ؟

امیرعلی:وقتی برای اولین باردیدمت برام جذاب بودی وقتی داشتی میرفتی اصلا حواسم نبود که بهت زل زدم که سعید زد روشونم و گفت :عاشقش شدی

اولش باورم نمیشد دل به تو داده باشم فک کردم زود گذره ولی وقتی تو دانشگاه کلاس گیتار دیدمت بیشتر عاشقت شدم

خندیدموگفتم:منم همینطور ولی چن وقته نرفتیم سر کلاس گیتار هردفعه یه چیزی میشه

اونم خندیدگفت:راستی میدونستی سعیداز ریحانه خواستگاری کرده

گفتم:دروغ میگی

امیرعلی:نه واقعا خواستگاری کرده

من:ای ریحانه بدجنس خو میگفتی ماهم میدونستیم دیگه

امیرعلی:یه چیز دیگه

من:چی

امیرعلی:امشب وقتی جلوم رقصیدی وسوسم کردی چون رامتین وترانه اونجا بودن خودمو کنترل کردم وگرنه کاردست خودمون میدادم

من:هه هه هه گفتم کم میارین کسی نمیتونه با رقص منو ترانه وسوسه نشه برای همین کم میرقصیم

امیرعلی:ولی بی انصاف داشتم سکته میکردم

خندیدموچیزی نگفتم

امیرعلی:خیلی میخوامت تینا

من:من بیشتر

یکم باهم حرف زدیم وبعد بلند شدیم بریم ویلا درویلارو بازکردیم رفتیم تو ترانه و رامتین نبودن

من:یعنی کجان

امیرعلی:نمیدونم

چراغاروروشن کردیم رامتین و ترانه پریدن رومون وترانه:جشنو که یادتون نرفته امشب شما دوتا باید باهم بخوابین

امیرعلی:چی داری میگی آبجی ترانه

ترانه اخم کردوگفت:همین که گفتم

امیرعلی:پس ما دوتام میخوابین

رامتین: د ن د منو خانومم میریم توویلا خودمون

منوامیرعلی بهم نگاه کردیمو گفتیم:ویلای خودتون

رامتین :بله همین ویلای روبرویی

امیرعلی:کی گرفت اونو

رامتین:عزیزم وقت گل نی حالا دیگه سوال بسه خوابم میاد روبه ترانه گفت:پاشو خانومی بریم که خوابم میاد ترانه و رامتین رفتن منم رفتم لباسمو عوض کردم ورفتم توآشپز خونه آب خوردم و کنار پنجره وایسادم وبه بیرون زل زدم که دستای امیرعلی دورم حلقه شدم سرمو گذاشتم روشونشو گفتم:امیرعلی خیلی خستم

امیرعلی:منم خستم خانومی وبعدازروزمین بلندم کرد وگذاشت رو تخت خودشم کنارم درازکشید برگشتم یه سمت دیگه و امیرعلی از پشت بغلم کرد دمه گوشم گفت :خیلی دوست دارم یه روز فقط فقط مال خودم باشی دوست دارم خب بخوابی چشاموبستم وبه خواب رفتم

صبح با نوازش امیرعلی که میگفت:عشقم بلند نمیشی بابا من گشنمه پاشودیگه

خندیدم ولی چشامو بازنکردم گفتم:صب بخیرنمیتونم چشاموبازکنم نور اذیتم میکنه

امیرعلی روم خم شدو گفت:حالا باز کن چشاتو

چشمامو بازکردم تاخواستم حرفی بزنم لباشو گذاشت روگردنم حرارتم رفت بالا (حالا خوبه دفعه اولش نیس)

لباشو برداشتوگفت:یاهمین الان پامیشی یا خودتومیخورم

گفتم:جراتشونداری

گفت:باشه سرشو نزدیک گوشم آوردو لاله ی گوشم وگاز گرفت گفتم:باشه باشه الان پامیشم

بلندشدم وامیرعلی خندیدرفتم تودستشویی دست وصورتمو شستمو اومدم بیرون  لباساموعوض کردم وگفتم:امیرعلی بریم ویلای خودمون؟اونجا غذا بخوریم؟

امیرعلی که داشت کانالاروعوض میکرد گفت :نچ نمیشه باید خودت صبحونه بدی

ناچاررفتم تو آشپزخونه ازتویخچال نون و پنیر و کره با عسلو مربا وگردو درآوردمورومیز چیدم چاییودم کردموامیرعلیوصدا زدم امیرعلی اومد توآشپزخونه ونشست گفت:چه کرده بانوی خودم بهش لبخند زدمو و چاییشوگذاشتم جلوش نشستم یه لقمه گرفتم خواستم بذارم تو دهنم که با دستش از دستم کشید گذاشت تو دهن خودش گفتم:امیرعلی اون مال من بود

امیرعلی:نچ مال من بود چشمک میزد

اخم کردمو گفتم:غلط کرد چشمک میزد

گفت:خانوم گل یک دیگه میدی گشنمه

خندیدموبراش لقمه گرفتم دادم خورد یکمم خودم خوردم غذاکه تموم شد امیرعلی گفت:پاشوبریم که دیره

من:باشه توبروحاضرشومن بیا مامیرعلی رفتومنم میزوجمع کردم رفتم لباس پوشیدمو رفتم بیرون سوارماشین شدیمو رفتم به سمت خونه .........