ای جانم به دست و پنجت الناز؛ گُل کاشتی دختر. حرفِ خودشو به خودش برگردوندی...یه بزن قدِش با وجدانِ خبیثم انجام دادم و با همون صورتِ غرق در خوشی و پیروزی سمتِ بچه ها رفتم با شوق زیاد کنارِ ماهک نشستم...به ثانیه نرسید که یه نیشگونِ ریز و نامحسوس و دردناک از ماهک نوشِ جان کرد...سرخ شده بودم ...جیغم نمیتونستم بزنم لامصب
-
گوارایِ وجودت ایکبیری.واسه ما قُپی میای که اینو آدمم حساب نمیکنی بعد با هم در حالِ کارایِ خاکبرسریین؟
لبخندِ دندون نمایی زدم و برایِ رفعِ ابهاماتِ به قولِ خودِش خاکبرسری همه ی اتفاقارو واسش گفتم
-
وای الی تو زبونم داری؟!منو باش فکر میکردم در رابطه کلکل با پسرا مثلِ بیق میمونی...
انقدر بیق رو بامزه گفت که بلند خندیدم:
-
آبجیتو دستِ کم گرفتی!
اونم کم نیورد و مثلِ خودم با لحنِ کوچه بازاری گفت:
-
غلومتیم!خب حالا نفله پاشو بریم وسط برقصیم!
انقدر سریع تغییر حالت داد که یک دقیقه همینطور بهش خیره شدم
-
نه نمیام.
ماهک هِی زیرِ گوشم وزوز میکرد و اصرار میکرد که بریم برقصیم اما من چشمم ترسیده بود واسه همین قبول نکردم بالاخره مهسا رو برد وسط و واسه خودشون میرقصیدن!اونم چه رقصی..کِرکِرِ خنده....من که غش کرده بودم از خنده....
البته مهسا رقصِ ایرونی با یه عالمه ناز و عشوه رو استاد بود ولی اهنگی که پخش میشد یه اهنگِ شادِ خارجی بود که خوراکِ خودِ ماهکِ دلقک بود.
سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و نهایت سعیمو کردم خیلی نامحسوس دنبالِ امیر بگردم.اما با دیدنِ دختری که گیلاسِ مشروب به دست کنارِ امیر نشسته بود چنان چشم غره ای به دختره رفتم که اگه میدید بدبخت فکر میکرد ارثی چیزی ازش طلب دارم...همون لحظه صدایِ خنده ای از سمتِ چپم شنیدم...اِ این آقا خوشتیه کِی اومد اینجا نشست...حالا همچینم خوشتیپ نبودا اما محضِ خنک شدنِ نشیمنگاهم واسه خودم حوری تصورش کردم...کثافت اصلا هم به من توجه نداشت...خندشم واسه حرفِ دخترِ ریزه میزه ای بود که کنارش نشسته بود.
آنچنان با حسرت به سیگارِش خیره شده بودم که یکی از پُک هاش تو حلقِش موند و به شدت سرفه میکرد...یعنی اگه کسی نبود پخش زمین میشدم...سرمو انداختم پایین...سرخ شده بودم از خنده...چه چشمی داشتم من....براز یه نگاه به پاهایِ خوشتراشِ دختری که با امیر صحبت میکرد بکنم...خدا رو چه دیدی شاید افلیج شد و انقدر موقع حرف زدن با امیر دستِ دیگش رو رویِ پاش نمیکشید...
سرمو بلند کردم که محضِ تنوع ببینم هنوزم دختره ی چهارحرفی پیشِ امیر هست یا نه که صدایِ امیر رو از سمتِ راستم یعنی همون جایی که ماهک نشسته بود شنیدم:
-
نمیخوای بگی که سیگاری هم هستی؟!
تو دلم گفتم این چه رویی داره با اون وضعِ کاردک لازمِ ضایعگی بازم میاد بهم تیکه میندازه..تازشم من سیگاری نیستم که...فقط از این سیگار عسلا نصفِ یه نخ بعضی موقع ها قایمکی میکشم...تا حداقل به وجدانِ خودم بتونم بگم بله ما دخترِ پاستوریزه ای نیستیم و از این کارا هم بلدیم وجدان جون!
جوابشو ندادم در عوض پرسیدم:
کِی کیک رو میبُرین؟
یه لبخندِ محو زد...اوهوک...
-
کیک نمیبُریم...
لک و لوچم آویزون شد...
-
چرا اخه؟
کاملا به سمتم برگشته بود و با لبخندی که علنیش کرده بود جواب داد:
-
کیک هایِ بریده شده رویِ میزِ دسر هست ...همراه با شام ...الان هم اگه اونقدر به سیگارِ کناریت با حسرت زُل نمیزدی حتما صدایِ مامان رو میشنیدی که برایِ شام همرو به حیاط دعوت کرد...
-
اِ؟جدا؟چه بیصدا...باشه پس من رفتم...
دستمو سفت گرفت و گفت:
-
صبر کن همه برن بعد با هم میریم...
به تمام معنا کُپ کردم...سعی کردم دستمو از دستاش بیرون بکشم...هروقت چشاش اینطوری برق میزنه یعنی امنیت تعطیل...آقا نقشه داره من میدونم...همه آروم آروم حالا یه سری ها هم تند تند از سالن خارج میشدن...
-
تو رو خدا ولم کن...من که میدونم یه نقشه ای تو سرته...بزار امشب به خوشی و میمونی و مبارکی تموم بشه...
بلند خندید و با لذت به تقلاهام خیره شد...الهی دندوناتو کرم بخوره...الهی یه دکترِ دندون پزشکِ خَیِّر پیدا بشه بدونِ بیحسی سی و خورده ای دندونتو بکشه...
آخرین نفر که از خونه بیرون رفت ...بلند شد و دستمو کشید و به دستِ راستِش داد و با دستِ چپِش سفت کمرو چسبید...
کفری شدم و گفتم:
-
خُب اخه چه مرکته یه دفعه مثلِ کوالا میچسبی به آدم...
یه لحظه وایساد و خیلی جدی دستاشو رو شونه هام گذاشت و تو چشام خیره شد:
-
مگه تو الان خودت کادو تولدم نیستی؟!
چشام قدِ یه سکه پنج ریالی شد...با گیجی گفتم:
-
ها؟
-
ماهک خانوم گفت خودتو برام کادو گرفتی...
وا رفتم...دستی به سگک کمربندم که شبیه پاپیون بود کشید و با خنده گفت:
-
پس حکمت اینم همینه!
یعنی میخواستم همون لحظه بمیرم...الهی دو شقه شی ماهک که بعضی موقع ها مثلِ خودم فکر نکرده حرف میزنی...اخه اینا کِی وقت کردن با هم صحبت کنن؟!
وقتی جوابی ازم نشنید چونمو بالا اورد .چشمم به چشمایِ پُر از تفریحِش افتاد...دوست داشتم بزنم زیرِ گریه...خدا لعنتت کنه ماهک...
سرشو یکم نزدیک تر کرد...خواستم سرمو عقب ببرم اما احساس کردم ضایع ترین حرکت در اون لحظه است ..مرموز خندید :
-
خب من تا حالا از این کادوها نداشتم ولی الان که دارم میخوام استفاده هایِ دوست داشتنی بکنم...
اینو که گفت صورتشو بهم نزدیک تر کرد....احساس کردم شخصیتم با حرکاتِش خورد میشه...اولین قطره اشک از مژه هایِ آرایش کردم چکید...سرش متوقف شد....بالاخره سکوتمو شکوندم و با لرزشی که ازش متنفر بودم گفتم:
-
هرچی بینِ من و دوستام میگذره...فقط ...شوخیه....اگه...اگه...
بغضمو سعی کردم با آبِ دهنم قورت بدم...به میزِ کنارِ پاش زُل زدم و ادامه دادم:
-
اگه ماهک حرفی از دهنِش در رفته باید بگم که ...کُلِ قضیه رو نگفته....
صدام از بغض خفه مانند بود...دستامو مشت کردم...خاک برسرتِ الناز که به این درجه از خواری رسیدی تا به جایِ یه انسان مثلِ یه کادو باهات برخورد بشه...قطره هایِ اشکِ بعدی با همه ی سعیم برایِ نریختن ...سریع رویِ صورتم ریختن و ردِ سیاهی گذاشتن:
-
بچه ها اصرار داشتن منم برایِ شما کادویِ جدا بخرم و دلیل اینکه کادو نخریدم رو هِی میپرسیدن که من هم خسته شدم و اون حرفِ....حرفِ...
بجایِ اینکه دنبالِ صفت واسه اون حرف بگردم جملمو قطع کردم و جمله ی دیگه ای رو همراه با کشیدنِ بینیم به بالا شروع کردم:
-
این حرف تیکه کلامه...بدونِ هیچ قصد و منظوری....تولد هر کسِ دیگه ای هم بود اگه تو اون موقعیت بودم همینو میگفتم...دلیلی نداشت وقتی فقط یه همسایه دور هستید و وقتی خانوادم براتون کادو اوردن من هم بخوام برایِ یه غریبه کادو بخرم....
دستاش رویِ شونم مشت شده بود....دو تا قطره اشک همزمان از چشمِ چپم چکید و پُشت بندشون قطره هایِ بعدی...
به من خیره شده بود و منم به میزِ خیره شده بودم...نگاشو رویِ خودم احساس میکردم...جالبیش اینجا بود که هیشکی متوجه غیبتمون نشده بود چون تا حالا هیشکی نیومده بود تا ببینه کجاییم....
صداش لحنِ آرومی گرفته بود که اصلا با تُنِ صداش مطابقت نداشت
-
الناز به من نگاه کن...
تا حالا اسممو صدا کرده بود؟!اَه الناز این یارویی که جلوته با خاک یکسانِت کرد اونوقت تو رویایِ صورتی واسه خودت میبافی؟الان باید داد بزنی بگی دوست ندارم به اون چشمایِ شیطانیت نگاه کنم...
-
الناز خانوم شوخی میکردم...تو که جنبت بالا بود؟!
چون جنبه ی بیشعورِ من بالاست تو باید هر کاری که به عقلِ ناقصت میرسه انجام بدی کثافتِ خوشگل؟اصلا نامرد میمیری یه ببخشید بگی؟چرا برایِ بعضی از آدما یه معذرت خواهی ننگ حساب میشه؟از این نوع آدما متنفرم...الانم از تو متنفرم...ای کاش میتونستم تو صورتت داد بزنم بگم ازت متنفرم بیشوری که احساس میکنم دوست دارم!اصلا واسه چی یه کاری کردی تا من دوست داشته باشم هان؟!عوضی....
دستاشو بشدت پَس زدم دستامو محکم رویِ صورتم کشیدم و از کنارِش گذشتم...فعلا نمیخوام باهات حرف بزنم...میترسم عقلم تو جنگ با قلبم شکست بخوره!خاک برسرتِ الناز یعنی واقعا خاک برسرت!
اونم خواست کنارم قدم برداره که پا تند کردم وتقریبا از خونه به حالتِ دو خارج شدم...تا آخر مهمونی از پیش مامان اینا جم نخوردم...البته بماند که مامان فهمید گریه کردم اما ازم چیزی نپرسید...مهسا و ماهک و ساغر هم خیلی پیشم اومدن اما باهاشون اصلا حرف نزدم...ماهک که یه حدسایی زده بود پشیمون و ساکت با بغض نگام میکرد...ساغر هم که بیخبر از ماجرا فکر میکرد جون تنهامون گذاشته ازش ناراحتم....آخر سر هم انقدر سر میز ساکت نشستم و خودمو بخاطرِ افکاری که هِی میومدن به مغزم پاتک میزدن سرزنش کردم که سرم رویِ شونه ی بابا افتاد و خوابم بُرد...

-
الناز جان ؟الناز مامان دیگه وقتِ رفتنه بلند شو مامان....
گیجِ خواب از رویِ صندلی بلند شدم...گردنم خیلی درد میکرد....بیتوجه به اطرافم مثلِ همیشه که نایِ حرکت نداشتم..آویزونِ بابا میشدم با چشایِ بسته سمتِ جایی که صدایِ بابا میومد رفتم و صورتمو تو سینه اش پنهون کردم و گفتم :
-
بابایی....
صدایِ خنده از اطرافم بلند شد ولی من بیتوجه همونطور که دستم دورِ کمرِ بابا قفل بود چشامو همونطور بسته نگه داشتم....یه سری صحبت رد و بدل شد که اصلا نفهمیدم چی به چیه...احساس کردم بابا از زمین بلندم کرد...همونطور گیجِ خواب دستمو دورِ گردنِش قفل کردم و صورتمو به گردنِش فشار دادم و مثلِ همیشه خودمو لوس کردم و گلویِ بابا رو همونطور چشم بسته بوسیدم و گفتم:
-
دوسِت دارم بابا جونم....
دیگه چیزی جز خوابایِ رنگی یادم نمیاد....


صبح که از خواب بلند شدم سه جفت چشم دیدم که مظلوم بهم خیره شده بودن...یعنی جزو عجایب بود اینا زودتر از من بیدار شده بودن...
-
ببخشید...
صدایِ ماهک بود....قضیه دیشب یادم اومد...بیخیال...منم از این گندا زیاد زده بودم...با خنده بالشمو بغل کردم و با همون صدایِ نخراشیده ی هر روز صبحم گفتم:
-
بیخیال منم از این گندا تا حالا تا دلت بخواد زدم...
هر سه نفس اسوده ای کشیدن...انگار ساغر هم ماجرا رو فهمیده بود...
صدایِ خنده ی مرموزِشون بلند شد ...یه چشمو باز کردم:
-
چتونه چرا اینطوری میخندین؟
مهسا سریع دست پاچه گفت:
-
هیچی همینطوری...بلند شو دیگه
ساغر-راستی الناز از مامانت اجازه گرفتیم امروز تا خودِ 12 شب بریم بیرون...ماهک خانوم هم ماشینِ باباشو دودَر کنه....
چشام قلپی زد بیرون:
-
نه میمیریم...
ماهک خندید و گفت:
-
نترس من رانندگی نمیکنم ...ساغر رانندگی میکنه...
نفس اسوده ای کشیدم...خب این مشکلی نداشت...اخه مامانِ ساغر تو اموزشگاه رانندگی کار میکنه و ساغر از 13 سالگی به چه قشنگی و با یه عالمه مهارت رانندگی میکنه ....منتها باباش واسش ماشین نمیخره... تا خودِ شب مسخره بازی در اوردیم....کُلی هم این بین یادِ آنه افتادیم ولی هرچی به گوشیش زنگ زدم جواب نداد....دلم واسش تنگ شده بود ...دوست نداشتم بجایِ دوست واسم رهگذر باشه...البته شیش ماه بود که ازش سراغی نگرفته بودم.....به قولِ ماهک من اصولا آدمِ بیشوریم....چقدر با ساغر دست به دستِ هم دادن و عذاب وجدانِ منو بیدار کردن....اخر سر هم وقتی دیدن افسرده شدم و همش تو فکرم و دیگه نزدیکه اشکم دربیاد، خودشون به چیز خوردن افتادن....
کلِ ظهر مسخره بازی کردیم و ساعت پنج که شد همشون تلپ شدن تو اتاق....هرکی یکی از مانتو هایِ منو برداشت....فقط مانتو هایِ کیپِ تنِ من اندازه ی ماهک نمیشد و مجبور شد مانتویی که مدلش برایِ من گشاد بود رو بپوشه که کیپِ تنش شد...البته ماهک چاق نبود...به قولِ اون من یه پره گوشت لازم داشتم...که به نظرِ هیشکی جز ماهک لازم نداشتم....اتفاقا مانتو خیلی تو تنش قشنگ شده بود ولی با خباثت مانتو رو در اورد و از کوله ی خودش یه مانتو برداشت...مهسا و ساغر رو سرش ریختن که چرا به اونا نگفته بود که لباس بیارن...اونم همش شونه بالا مینداخت و میگفت من خانومِ با فکری هستم با تجهیزاتِ کامل میام بیرون و کلی مارو با ادا اصولاش خندوند....
تصمیم گرفتم یه تحولِ خفنی تو خودم ایجاد کنم و موهامو مثلِ دو سال یه بارِ همیشگی با حوصله فِر کردم...فرایِ درشت....لنزِ مشکیمم برداشتم و با یه عالمه رعایت بهداشت تو چشمم گذاشتم...آخه یه بار به خاطرِ این موضوع چشمم عفونت کرده بود اونم شدید....به نور حساسیت پیدا کرده بودم و همش از چشمم اشک بود که میریخت....این لنزایِ جدیدی هم که خریدم مامان ازشون خبر نداره اگه بفهمه زندم نمیزاره....با همه ی مهربونیش به چند قسمتِ مساوی تقسیمم میکنه...با مداد یه خطِ چشم کشیدم گوشه ی پایین چشمم هم مشکی کردم و به مژه هایِ بورم یه عالمه ریملِ مشکی زدم...چشام سگ دار شده بود لامصب!البته باید گفت لنزِش سگ دار بود....رُژ قرمزِ جیغمم خواستم بزنم که منصرف شدم...همینطوری زیاد از حد آرایش داشتم...مخصوصا با لنزی هم که گذاشته بودم ارایش چشمم بیش از حد به چشم میخورد....کرمِ برنز هم خیلی خوب رو پوستم نشسته بود...یعنی من عاشقِ این رنگِ پوستم....این مامان و بابا نمیذارن برم برنز کنم هِی روزگار!....موهامو بستم و البته کامل نه...فقط با کلیپس بزرگم از بالا ابشاری بستم....مانتویِ قهوه ای نخی که زنجیرِ طلایی داشت رو پوشیدم...با یه شلوارِ مشکیه کشیه چسبون و قسمتِ پشتِ شلوار رو زیرِ پاشنه ی پام کشیدم....شالِ مشکیِ نخیمو هم رویِ سرم انداختم...فقط باید طوری از خونه جیم میزدم که مامان و بابا منو نبینن تیپم سنگین بود اما اگه از موهامو طرزِ شال سر کردنم فاکتور میگرفتیم سنگین میشد....
نیشمو باز کردم و به بچه ها نگاه کردم...ماهک رویِ تخت نشسته بود و با چشایِ گشاد بهم نگاه میکرد.
ساغر-احیانا عروسی میخوایم بریم به ما یه ندا بده...
-
نه خوب دلم خواست تیپ بزنم...درضمن چتونه چرا اینطوری نگاه میکنین؟بابا من فقط موهامو فِر کردم و یه لنز گذاشتم شماها که از من بیشتر ارایش کردین....
کیفِ مستطیل شکلِ کوچیک و نازکِ قهوه ایمو که زنجیرِ مشکی داشت رو اُریب از سرم عبور دادم و رو شونم انداختم....
-
کچلا من زودتر از خونه میزنم بیرون....
مهسا زد زیرِ خنده:
-
آها میخوای از زیرِ فیلترِ خانواده عبور نکنی نه؟!
نیشمو باز کردم:
-
اوهوم...
کفشایِ پاشنه بلندم رو که قهوه ای سوخته مخملی بودن رو برداشتم و و اهسته اهسته از پله ها پایین اومدم....وقتی در خونرو پیچ کردم یه نفسِ عمیق کشیدم...آخیش دیگه هیشکی گیر بهم نمیده....البته مامان و بابا چیزی بهم نمیگفتن ....مشکلِ من لنز بود که اگه تو چشمم میدیدن قیامتی بپا میشد اونم به خاطرِ خودم بود...چشمِشون ترسیده بود...آخه موقعی که چشمم عفونت کرده بود انقدر وضعم خراب بود و از نور گریزون بودم که روزا با عینک دودی توو خونه راه میرفتم....
بچه ها که از خونه بیرون اومدن پِقی زدن زیرِ خنده....
-
چتونه؟
ساغر بریده بریده گفت:
-
مامانت گفت بهت بگیم تو برمیگردی خونه!
-
ای وای چطوری فهمیدن؟!
مهسا زد تو کلم:
-
ابله جلویِ آیفن تصویری وایسادیا!
به سرعتِ جت سمتِ ابتدایِ کوچه دویدم و گفتم:
-
خب دیگه بدوید تا پشیمون نشدن و نخواستن همین الان دکوراسیونمو خراب کنن...
اول با دربست رفتیم خونه ی ماهک اینا و ماهک بعدِ چند دقیقه برگشت و سویچو تو انگشتِش تکون داد:
-
ماشین بابا تو پارکینگه ریسکِش بالاس...اما ماشینِ ماهان تو کوچه پارکه ...سویچه اونو اوردم...
ساغر با استرس گفت:
-
با پرادو به رونم؟!میترسم....احساس میکنم پشتِ تانکم اونطوری...
ماهک-عزیزم سفارش بده واست ماشین طبقِ درخواستت میارم!بابا دو تا ماشین بیشتر نداریم خونه ها....
یه نیشگونِ ریز از ماهک گرفتم که جیغ کشید:
-
کثافت من به ساغر تیکه انداختم تو چرا وحشی بازی در میاری؟!
-
شما فکر کردی نفهمیدم الان رفتی کارایِ خاک برسری کردی؟!
و به چشاش اشاره کردم....کثافت لنزِ طوسی دور مشکی گذاشته بود و خیلی بهش میومد...
ماهک-خب تو گذاشتی من نیز هوایی شدم...همش تقصیرِ دوستِ نابابه...
بعد سریع سویچو بغلِ ساغر انداخت:
-
بدو ساغر الان ماهان از خواب بیدار میشه فاتحم خوندس....
مهسا-خب ما میخوایم تا شب بیرون باشیم...این که دو سه ساعت دیگه میفهمه....
ماهک-اون موقع به پشتوانه ی شماییم که دعوامون نکنه....
همه ریز خندیدم و مهسا بهمون چشم غره رفت
من و ماهک عقب نشستیم و مهسا کنارِ ساغر نشست....و ساغر با یه عالمه سلام و صلوات ماشین رو روشن کرد
تصمیم گرفتیم بریم پاساژ ها رو بگردیم بعدِشَم یه رستورانِ توپ مهمونِ جیبِ مهسا....البته همیشه به اسمِ مهسائه اما اخر سر منه بدبخت پولِ شیکماشون رو میدم...انقدر که سرِ پول دادن مسخره بازی میکنن...
با ماهک هِی به ساغر و مهسا تیکه مینداختیم که شماها اقا دارید حق ندارید مسخره بازی در بیارید....آخه محمد شماره ی ساغر رو ازش گرفته بود.....
با ماهک واردِ لوازم ارایش فروشی شده بودیم و چقدر اذیت کردیم و مسخره بازی در اوردیم اما اخرسر یه عالمه چیز خریدیم و فروشنده که از دستمون مرده بود...تا میومد نفس بکشه ماهک یه سوالِ فوق العاده جُک در موردِ لوازم ارایشا میپرسید که فروشنده ی به جایِ جواب دادن کِر کِر میخندید....
اولین بار که ماهک سوال کرد بدبخت مونده بود فکر میکرد سوالو جدی پرسیده....کم کم که فهمید ما یه تختمون کمه ...فقط میخندید و هرچقدر که ماهک میگفت ای بابا اقا چرا میخندید جواب بدید؛ بازم میخندید....شادیِ طبیعی رو واسش فراهم کرده بودیم شدید....
آخرشم موقع حسابِ اون خروار چیزی که خریده بودیم قیمت رو که گفت ...ماهک گفت:
-
آقا شما میدونی با هر خنده و لبخند سه روز به عمرت اضافه میشه؟!میدونی ما الان به اندازه ی یه سه چهار سال به عمرت اضافه کردیم؟!واقعا انصافه تخفیف ندید؟!
فروشنده هم یه تخفیفی داد که دهنمون باز موند...اصلا فکر نمیکردیم انقدر از قیمتا بکشه پایین....اما وقتی از مغازه اومدیم بیرون از کیسه پلاستیک یه کاغذ در اورد که شماره ی پسره توش بود و اسم و فامیلشم زده بود....
ماهک-بگو این تخفیف از کجا آب میخورد!
-
اوهوم پاچه خواریه محض!
ساغر و مهسا کلی نصیحت که جلفا؛ یکم خانوم وارانه برخورد کنید!آخه چهارمین مغازه ای بود که رفته بودیم و مغازه دار شماره داده بود!یعنی مرده بودیم از خنده....ولی خب تمامِ مسخره بازیایِ ما خداییش بی قصد و غرض بود و چون همیشه با همه راحت برخورد میکردیم تو بعضی از مسخره بازی هایِ بینمون؛ مغازه داری که بهمون خیره شده بود رو هم شریک میکردیم تا یکم بخنده طرف...دیگه اونا جنبه ندارن به قولِ ماهک به ما چه!
تا ساعتِ 9 کلی مسخره بازی در اوردیم..... سوارِ ماشین که شدیم ..مهسا گوشیشو چک کرد و یه دفعه گفت:
-
اوه اوه...بچه ها ماهان اِس داده...
ماهک با نیشِ باز گفت:
-
چی گفته؟!
مهسا یه نگاهِ خصمانه به ماهک انداخت و گفت:
-
خودت که میدونی!گفته به اون ماهک بگو من میکشمش گوشیشو خاموش کرده تا نتونم حالشو بگیرم....
ماهک سریع گفت:
-
به تو هم که نمیتونه فوش بده!خب مشکلی نیست بریم غذا بخوریم من گشنمه خیلی انرژی هدر دادم....
من و ساغر به چشم غره هایِ مهسا و بیخیالی هایِ ماهک میخندیدیم....به رستوران که رسیدیم...کُلی ذوق کردیم...اینجا پاتوقمون بود....البته نه اینکه همیشه ولو باشیم....هر دو هفته یک بار با بچه ها میرفتیم و الان خیلی وقت بود که نرفته بودیم.....
با شوخی و خنده واردِ رستوران شدیم...یه میز انتخاب کردیم و با یه عالمه مسخره بازی نشستیم.....یه پسر سمتِ میزمون اومد تا ازمون سفارش بگیره ...من و ساغر پپرونی سفارش دادیم و مهسا و ماهک هم سبزیجات سفارش دادن هممون هم قارچِ سخاری با سیبزمینی خواستیم....پسر لبخندی زد و به چهره هامون خیره شد و گفت:
-
امرِ دیگه؟
ساغر خانومانه گفت:
-
نه مرسی
پسره تو چشمام خیره شد و گفت:
-
نوشیدنی نمیخوای؟!
ماهک تیکه انداخت:
-
الی مثلِ اینکه اقا فقط از شما پرسیدن....
لبمو گزیدم تا نزنم زیرِ خنده...پسرِ خندش گرفت...
-
نه مرسی فقط چهارتا آب معدنی کوچیک هم بیارین...
یه لگدِ محکمی از زیرِ میز به پام خورد.
همون موقع یه صندلی کنارم گذاشته شد...متعجب به دستی که صندلی رو گذاشته بود نگاه کردم و همینطور بالا اومدم!اُه خدایِ من!
امیر با قیافه ی فوق العاده قرمز در حالی که رگِ پیشونیش برجسته شده بود صندلی رو که کنارِ صندلیم گذاشت مچِ دستمو که رویِ میز گذاشته بودم گرفت و رو به محمد که کنارش بود گفت:
-
محمد برایِ منم سفارش بده....
بعد سریع دستمو کشید که باعث شد صندلی که روش نشسته بودم ولو بشه رو زمین و صدایِ بدی تولید کنه
سمتِ درِ رستوران میکشیدم...مات مونده بودم....وقتی از رستوران بیرون اومدیم تازه به خودم اومدم و با اخم تقلا کردم و گفتم:
-
دستمو ول کنید اقایِ بزرگوار ...این چه طرزِ برخورده؟!
از قضیه مهمونی از دستِش حرصی بودم.....یعنی خیرِ سرم میخواستم باهاش قهر باشم...
سریع منو کوچه ی باریکِ کنارِ رستوران برد و وقتی به تهِ کوچه رسیدیم با عصبانیت کوبوندم به دیوار و داد زد :
-
که این چه طرزِ برخورده!؟هان؟!
کوچه تاریکِ تاریک بود فقط چراغِ کم نورِ مهتابی رنگی که وسطِش بود باعث شده بود چهره هامون مشخص باشه....
به سرعت دستاشو رویِ دیوار دو طرفم گذاشت و بهم نزدیک شد و تو چشام خیره شد....نفسایِ داغِش تو صورتم میخورد...با صدایِ پُر از حرصی گفت:
-
با این وضع اومدی بیرون یعنی چی؟!یعنی بهت توجه کنن؟!خب باشه عزیزم بهت توجه هم میکنم....من ....توجه ....میکنم...
من رو خیلی محکم گفت بقیه جملرو بخش بخش و آمرانه!....کاملا روم خم شده بود....قلبم تند تند میزد.....امیر میخواست دقیقا چی کار کنه!؟
با انگشتِش یکی از فرایِ درشتِ موم رو که از کناره هایِ شال بیرون گذاشته بودم رو گرفت و اهسته کشید و گفت:
-
خوشگل شدی....
نفسم حبس شد! صداش مسخم کرده بود...اصلا نمیتونستم حرکتی کنم....صورتشو میلیمتریه صورتم نگه داشت و با یه حالتِ عجیبی تو چشام خیره شد و کلافه سرشو عقب کشید و همونطور که صورتشو با کفِ دستِش چند مار میمالید آمرانه گفت:
-
پشتتو بکن....
ها!همه ی حسِ خوبم پرید!خاک برسر واسه چی پشتمو بکنم؟هرچی فکرِ منفی بود به ذهنم رسید...امیر عصبی تر از قبل تکرار کرد:
-
مگه نمیگم پشتتو بکن؟!
صداش بد عصبی بود...مخصوصا با تنِ صدایی که داشت واقعا تو اون تاریک و روشنِ کوچه خُفناک شده بود....
بی حرف بهش خیره شدم...سمتم اومد و شونه هامو گرفت و پشتمو کرد و یکم منو نزدیکِ خودش اورد...
کاملا پشتم بهش بود واز دیوار فاصله گرفته بود...متعجب از حرکتِش بالاخره زبونِ مبارکم باز شد:
-
الان دقیقا چی کار میخوای بکنی؟
احساس کردم شالم از رو سرم برداشته شد....نه اخه مگه میشه کسی جایِ من باشه و فکرِ دیگه ای بکنه!تو بگو وجدانِ عزیز!
-
امیرعلی چی کار میخوای بکنی!
احساس کردم لبخند میزنه در همون حال گفت:
-
کارِ خیر....
همون لحظه احساس کردم کلیپسم از رو موهام برداشته شد و چنتا تارِ موم بینِش گیر کرد و باعث شد جیغِ خفه ای بکشم....سریع حرکتِ دستِش متوقف شدو گفت:
-
خب انقدر گُلِ سرِش بزرگه نمیتونم ببینم موت گیر کرده یا نه!
-
اخه اقا تو رو چه به دست زدن به مویِ من...
بعد سریع خواستم برگردم و ادامه دادم:
-
شالمو بده الان یکی سر میرسه عفت مفت پَر میشه...
شونه هامو سفت گرفت و گفت:
-
انقدر وول نخور دختر..بعدِشَم کسی تو کوچه ی بنبستی که توش سه تا خرابه هست و سرِش یه رستوران کاری نداره...هرکی میاد اینطرفا یه راست میره سمتِ رستوران...درضمن اون وضعی هم که بودی فرقی نداشت با وضعِ الانِت...
تیکرو بد انداخت...به قسمتِ اخر حرفِش توجه نکردم و گفتم:
-
اوهوم حالا دیدی و اومد!
احساس کردم صداش مرموز شده و با بدجنسی گفت:
-
خب اگه کسی بیاد مطمئن باش دو نفرن و اونقدر غرق در کارایِ خودشونن که به ما توجه نمیکنن...
یه لحظه کُپ کردم...وای خدا این چقدر بی عفته....سریع بحثو عوض کردم:
-
نه الان چی عایدتِ میشه که داری با موهام بازی میکنی!؟
-
به تو چه...
انگار میخواست مثلِ خودم بچگونه جوابِ سوالامو بده...احساس کردم اینطوری بیشتر میفهمه ناکجا ابادم میسوزه
تخس توو جام وول خوردم:
-
مویِ خودمه...
خندید...وایی الهی ماهک خاک شه واسه خنده هات ...کثافت خب بزار برگردم رگِ رویِ پیشونیتو که برجسته شده ببینم...
با کشیده شدنِ موم متعجب گفتم:
-
داری موهامو میبافی؟!
جواب نداد...از تعجب همونطور ساکت موندم...حرکتِ دستاش که بعضی وقتا به کتفم میخورد خفم کرده بود....
صداشو از کنارِ گوشم شنیدم:
-
پایینشو با موهایِ خودت گره زدم ولی راحت میشه بازِش کرد...یه کار نکردم که موهات خراب شه...
بعد کلیپسمو که رویِ لبه ی مانتوم گیر داده بود رو برداشت و موهایِ گیس شدمو بهش بست و وقتی دید بازم اویزونه چند دور، دورِ کلیپس پیچیدِشون...مثلِ خودم...وای خدا چقدر تفاهـــــــــــم...من امروز از خوشی غش نکنم یه وقت....
شالمو از دستم گرفت و اهسته رویِ سرم گذاشت و اهسته برم گردوند و با نارضایتی یه نگاه بهم انداخت...زهرِمار کثافت الان باید یه لبخندِ گل و گشاد تحویلم بدی....
دستمو کشید و گفت:
-
تو کلا مثلی ادم نمیای بیرون...
اخم کردم:
-
من خیلیم مثلِ آدم میام بیرون...
جوابمو نداد و یه راست واردِ رستوران شدیم...اما به جایِ اینکه سمتِ میز بریم یه راست سمتِ همون پیشخدمت پسر جوونه رفت و با اخم پرسید:
-
سرویسِ بهداشتیتون کجاست؟
پسر که به من خیره شده بود، یه جایی رو به امیر نشون داد و امیر عصبی تر از قبل دستمو کشید...از جلویِ میزِ بچه ها رد شدیم....یعنی دروغ نگم چشاشون از این گنده تر نمیشد....ماهکِ لوده رو سینَش یه صلیب کشید و دستاشو جلوش به حالتِ دعا قفل کرد و نمیدونم چی زمزمه کرد که مهسا و ساغر و محمد از اون حالت در اومدن و زدن زیرِ خنده....
سمتِ سرویسِ خانوما رفت...خواست وارد شه که دستشو کشیدم:
-
هی اقا محضِ اطلاع برایِ خانوماس...
-
میدونم...
متعاقبِ این حرف در رو باز کرد داخل شدیم......نیشم باز شد...کلا از ایینه تو سرویس بهداشتی خوشحال میشم...سمتهِ ایینه رفتم ...داشتم با چتری هام ور میرفتم و کلیپسمم کمی جابه جا کردم تا سفت تر بشه و وقتی سفت شد امیر رو دست به سینه پشتم دیدم....وقتی دید بهش خیره شدم گفت:
-
در بیار...
یا خدا...من منحرف شدم یا این؟!چیو؟!
وقتی دید مثلِ منگلا بهش نگاه میکنم یه لبخند زد و گفت:
-
لنزاتو در بیار....
نه عمرا من عاشقِ لنزامم...سریع جبهه گرفتم:
-
نه ، عمرا..اصلا چرا تو انقدر به ظاهرِ من گیر دادی....تازه میخوام موهامم مثلِ قبل کنم ...دوست ندارم اینطوری...
-
به دوست داشتنِ تو نیست...الان هرچی من میگم گوش میکنی!
دهنم باز موند خدایا چاکرتم دقیقا موقعی که داشتی رو به بنده هات میدادی واسه این بشر پارتی بازی نکردی؟!رو نیست که سنگِ پا کاشونه!ها؟!شایدم واسه قزوینه...
-
نمیخوام
یه ابروشو بالا انداخت:
-
یه کار نکن خودم انگشتمو بکنم تو چشت در بیارما...
سریع برگشتم سمتِش و گفتم:
-
قاتلِ ، جانی...به چشم و چالِ منم کار داری؟!
یه قدم تهدیدانه نزدیکم شد...خواستم جیغ بکشم که سریع دستشو جلویه دهنم گذاشت و گفت:
-
هِی اروم...چرا انقدر کولی بازی در میاری...سریع دربیار بریم...
لبما برچیدم:
-
اخه جاییشو نیوردم....
-
اشکال نداره در بیار میندازیم همین جا...
-
نه نمیخوام...خیلی دوسِش دارم...
-
با من کلکل نکن الناز...زود باش..در نیاری خودم در میارم....
اونقدر جدی و با عصبانیت گفت که لال مونی گرفتم و همونطور پُر از بغض لنزامو در اوردم...خاک برسرت الناز یه ذره جَنَم نداری....یه ذره غرور نداری...یه ذره...اَه خفه شو هِی یه ذره یه ذره میکنم واسه خودم....اون انگشتشو میکرد تو چشم خوب بود یا خودم مثلِ بچه ادم در میوردم؟!...خودم جوابِ خودمو دادم....خب ابله به جایِ توجه بهش، از دستشویی میزدی بیرون...نمیشد...مثلِ اینکه زورِش ازم بیشتره ها..هنوز جایِ انگشتاش رو مچِ دستم هست....
همونطور به دو تا لنزِ مشکی که کفِ دستم بودن با بغض نگاه میکردم و در حالِ کلنجار با خودم بودم.....امیر لنزارو از کفِ دستم برداشت و سطلِ اشغال انداخت...اگه ارایشِ چشمم نبود بلند میزدم زیرِ گریه....کثافت...چرا اون کثافت ،النازِ بیشور؟!خودت کثافت که زود حرفشو گوش کردی....
با بغض بهش نگاه میکردم...یه لبخند زد که تا حالا ازش ندیده بودم....اصلا نفهمیدم چی شد فقط یه لحظه دیدم امیر سریع سرشو جلو اورد و فاصله ی بینِ چشمام که رویِ استخونِ بینیم بود رو بوسید و زمزمه کرد:
-
ولی الان خوشگل تر شدی بابایی...
خوشگل تر شدم؟!این بابایی اخرش دیگه چی بود؟!همینطور گیج به چشمایِ امیر که مهربون شده بود خیره شدم که دستمو گرفت و از دستشویی بیرون اومدیم ...اما به محضِ باز کردنِ در دو تا دختر پشتِ در دیدیم که متعجب و با چشایِ گشاد به درِ دستشویی نگاه میکردن...
وا مردم هم دیووننا....
رفتیم پیشِ بچه ها...ماهک و ساغر و مهسا نزدیک بود فکشون بیفته رو پیتزاهاشون که تازه اورده بودن براشون....اره خب...قیافه ای که اومدم کجا و قیافه ای که داشتم کجا!...اما برعکسِ اون سه تا محمد با لبخند به امیر خیره شده بود...یعنی در حدی لبخند داشت که گفتم عاشقِ امیر شده....
بالاخره خودِ امیر جو رو دستش گرفت و پرسید:
-
شما ها اینجا چی کار میکنید؟!
مهسا سریع گفت:
-
با ماشینِ ماهان اومدیم بگردیم...کلی پوسیده بودیم...لازم بود دیگه....شما اینجا چه کار میکنید؟!
امیر جوابی نداد و با اخم به مهسا خیره شد...من به جاش خودمو خیس کردم...مهسا از زیرِ میز دستمو گرفت و فشار داد که منظورِش یعنی این که «این چرا اینطوری نگاه میکنه؟»منم دستشو فشار دادم یعنی «نمیدونم بخدا»...حالا من واسه خودم اینطوری تعبیر کردما...کلنگ از فشارِ دستِ من حتما یه چیز دیگه واسه خودش تعبیر کرده...اخه ایکیوش تو این موارد صفره...فقط تلپاتیه من و ماهک در حدِ حدِش بود!
محمد-روزِ کاریه خسته کننده ای داشتیم واسه همین به امیر پیشنهاد دادم شام رو بیرون بخوریم و یکم بگردیم ..البته بعدِ شام ....که شما....
امیر وسطِ حرفِش پرید و نگاشو از مهسا برداشت و با اخم از من پرسید:
-
ماشین ماهان؟!
همونطور که داشتم پپرونیمو میخوردم با دهنِ پُر یه اوهومی گفتم که اخمِش بیشتر شد.....
-
مگه گواهی نامه دارید؟!
یعنی تا اینو پرسید یه لحظه هوا واسه هر چهارتامون کم شد...ساغر که نزدیک بود نوشابه ای که تو دهنِش بود رو بپاشه بیرون ولی محمد سریع دستمالی جلو دهنِش گذاشت!یعنی جا داشت بزنم رو شونش بگم مرسی پیشبینی!
اگه دستمالو جلو دهنِ ساغر نگرفته بود صورتِ من نوچ میشد...مهسا هم بعدِ حرفِ امیر اونقدر سریع سرشو سمتِ امیر حرکت داد که صدایِ تلق تلق استخوناشو به طورِ واضحی شنیدم..ماهک هم دستی که توش تیکه ای از پیتزا بود تو هوا معلق موند...ولی فقط من بودم که خطرِ مرگ سراغم اومد...غذا بشدت تو گلوم پریده بود و همه ی اینا هم مات شده بودن و هیشکی کمکم نیومد....اخر سر خودم با چند قلپ نوشابه ،مرگ رو از خودم دور کردم...یعنی واقعا به اینا هم دوست میگن؟!داشتم خفه میشدم!
امیر بی حوصله از اداهامون گفت:
-
وقتی ندارید با چه اجازه ای ماشین برمیدارید و تو خیابونا جولون میدید؟!
ساغر سر به زیر گفت:
-
من رانندگی بلدم...
امیر کلافه پوفی کشید و گفت:
-
از شما انتظار نداشتم ساغر خانوم....
ساغر لبشو گزید....یه لحظه موقعیت رو فراموش کردم و اصلا حواسم نبود باید مظلوم باشم تا امیر به مامان اینا کارمون رو گزارش نده ...سریع گفتم:
-
یعنی چی؟یعنی از ما انتظار داشتی؟!
بیتوجه به من گفت:
-
از مهسا خانوم هم انتظار نداشتم...
اداشو در اوردم:
-
از ایشون هم انتظار نداشتم...
بعد سریع با حالتِ خودم ادامه دادم:
-
ماهک جون عزیزم ایشالا که افتاد؟!یعنی از من و شما انتظارِ بالایی میره!
لبخندِ عمیقی رویِ لبایِ امیر نشست و بچه ها ریز خندیدن..اما محمد که دعوا نشده بود بلند خندید....
-
ولی موقع برگشت محمد پشتِ ماشینتون میشینه....
اونقدر قاطع گفت که هیچکدوممون حرف نزدیم...شاممون رو که خوردیم محمد رو به ماها گفت:
-
برید سوار شید الان میام...
امیر سریع گفت:
-
تو بقیه رو خونشون برسون...من الناز رو میرسونم، مسیرِمون یکیه...
محمد به جایِ جواب خندید....یعنی خندش معنی داشتا...اما نمیفهمیدم چرا هرکار میکنم نتونستم معنیشو بفهمم...امیر هم پشتشو به محمد کرد و رفت سمتِ صندوق....اصراری تو پول دادن نکردم...اصلا حوصله یه جنگِ دیگه نداشتم...
همون لحظه صدایی از میزی که کنارِشون وایساده بودم شنیدم:
-
اره خوده دخترس...
-
وای مینا دروغ میگی این که بچه میزنه بهش نمیخوره این کارِ باشه...
-
بابا خودم شنیدم حرفاشونو....
نگامو سمتِ میز کردم...زیاد نزدیکِشون نبودم اما اونقدر هم دور نبودم تا نتونم حرفاشونو بشنوم...همون دخترایی بودن که پشتِ درِ دستشویی وایساده بودن...
بقیه حرفاشونو گوش کردم...
-
یعنی تو دستشویی رستوران؟!اوه خدایِ من!
سریع منظورشونو فهمیدم...یه لحظه حرفایی که تو دستشویی با امیر زدیم رو مرور کردم...دستام مشت شد...دندونامو رو هم فشار دادم...همون لحظه صدایِ امیر رو از کنارم شنیدم:
-
بیا بریم...
دستمو گرفته بود....همش تقصیرِ امیر بود...همش تقصیرِ اون بود که چنتا ادم بخوان در موردم اینطوری حرف بزنن....با حرص دستمو از دستاش بیرون کشیدم و گفتم:
-
از تو و زورگویی هات متنفرم...
اصلا نفهمیدم چرا این حرفو زدم...سریع از رستوران خارج شدم...اون دخترایِ بیشور چه فکری کرده بودن که اینطوری در موردِ کسی که نمیشناختن حرف میزدن...از ادمایِ کوته فکر متنفرم..از امیر که این موقعیت رو واسه حرفایِ خاله زنکی جور کرده بود متنفرم...خیلی راحت میتونست بیرونِ دستشویی واسه ...
پرادوئه ماهان روشن شد...سریع سمتِ در عقب رفتم و باز کردم و نشستم....محمد با تعجب گفت:
-
مگه با امیر نمیری؟
-
نه گفت کار داره!
یه نگاه به درِ رستوران کردم...باز شد...امیر با یه قیافه ی برزخی داشت سمتِ ماشین میومد...که محمد بی حرف ماشین رو حرکت داد....اصلا متوجه امیر نشده بود....خوشحال شدم ...نمیخواستم چشمم بهش بیفته...
بیحوصله اول ازشون خواستم من رو برسونن...با بچه ها خدافظی کردم و با کلید در رو باز کردم و یه راست طبقه ی بالا رفتم...فعلا نمیخواستم از خوش گذشتنه زیادی واسه مامان اینا و الیاس تعریف کنم....رو کاناپه با همون لباسا دراز کشیدم و بغض کردم...شاید امروز روزِ خوبی بود ...اما ...
نفسِ عمیقی کشیدم....همه ی محبتایِ امیر واسه خودم بود؟!....بغضم بیشتر شد....نه خره واسه تو نبود که...بازم یادِ پرند افتاده بود...وگرنه دلیلِ دیگه واسه اون جمله و اون بوس نبود....شاید اون بابایی هم اتفاقی بوده که بینِ خودشو پرند اتفاق افتاده و اون ناخواسته به زبون اورده....
یه قطره اشک از چشمم چکید...نه دیگه روزِ خوبی نبود...تو تمومِ روز من فقط نقشِ پرند رو تو چشمِ امیر بازی کرده بودم....شدتِ اشکام بیشتر شد....اَه خدایا چرا!؟اخه کجایِ من شبیه پرند هستِش؟!
اول رفتارِ امیر بعدِش هم حرفایِ مزخرفِ اون چندتا دختر...لعنت به این روز که احساس میکردم خیلی خوبه....
زمزمه کردم:
-
الناز خانوم گریه چرا!؟بیا و به خودت ثابت کن میتونی جلویِ امیر وایسی و بهش توجه نکنی!
میتونستم؟!
با استینِ مانتوم چشامو پاک کردم که ردِ سیاه روش موند....اما باز دووم نیوردم و زدم زیرِ گریه....اونقدر گریه کردم که بالاخره با خودم کنار اومدم...
باید اینو تو گوشِ امیر فرو میکردم که من النازم نه پرند...باید خودمو واسش ثابت میکردم...
سعی کردم بخوابم ...اما بی فایده بود.....سمتِ تراس رفتم....فکر کردم...ممکنه اینطوری که فکر کردم نباشه!؟اما نه.... حتما همینطور هست...بیخیالِ تراس و هوایِ تازه شدم و یه رختِ خواب پهن کردم و جلویِ تلویزیون دراز کشیدم و سعی کردم دیگه فکر نکنم!ولی نمیشد این فکر رو از خودم دور کنم...
چقدر قشنگ روزِ قشنگمو خراب کردم...شایدم خراب کردن...
اَه گورِ بابایِ همشون بمیر الناز کمتر فکر کن....
انقدر به خودم فوش دادم که اصلا نفهمیدم کِی خوابم برد....ولی اصلا خوابِ راحتی نبود....

نه!نه!نه!...وای خدا آیا مجازم کلمو بکوبونم به دیوار و بمیرم؟!الهی خودم کفن کنم با دستِ خودم این فامیلایِ مزاحمو!
-
الناز؟!این چه حرفی بود؟!
-
هان؟چی چه حرفی بود؟!
-
یعنی چی کفن کنی؟!خجالت نمیکشی؟
-
اوه!مامان ذهن خوانی بلدی؟!
الیاس زد زیرِ خنده:
-
دیوونه بلند گفتی!
یه هینِ بلند گفتم و الیاس شدتِ خندش زیاد شد...زهرِ مار بچه هم بچه هایِ قدیم....
-
مامان جان خب مهمون داری خونه بمون!کجا میخوای بری؟!
بابا سریع اومد اشپزخونه و گفت:
-
مونس حاضری؟شامِ خوشمزه ای درست کنی النازِ بابایی ها!
یه نگاه به بابا کردم و بعد به کلِ هیکلم اشاره کردم:
-
من با این هیکل تا حالا کِی دست به قابلمه زدم که الان انتظار دارین خوشمزه هم باشه؟!
مامان خندید و گفت:
-
یاد میگیری...الانم با عشق غذا بپز...هرچی علاقه ات به اون کاری که انجام میدی بیشتر باشه کاری که انجام میدی فوق العاده تر میشه...اره حاضرم بریم عزیزم...
-
مامان!نرو!ای خدا نمیشه بعدا برید دنبالِ لباس برایِ اون عروسیِ کوفتی؟!
-
الناز مودب باش....
بعد سریع از خونه خارج شد...بابا با خنده رو به من کرد و گفت:
-
یادت نره با عشق!مرگِ موش توش نریزی!
با این حرف اونم از خونه بیرون رفت...الیاس یه نگا به من که مامان یه پیشنبد به زور تو دستم جا داده بود انداخت و گفت:
-
خواهری این چهره اصلا بهش نمیخوره که بخواد با عشق کاریو انجام بده!
درمونده نفسِ عمیقی کشیدم و ادایِ مامان رو در اوردم:
-
با عشق...با عشق!همینم کم مونده بود عاشقِ حمالی بشم!بچه خر میکنن...
رو به الیاس گفتم:
-
هِی اقا تو!
الیاس از لحنم ترسید و یه قدم عقب رفت:
-
من؟!
-
نه پس من اینجا اقا حساب میشم میخوام ریا نشه رو نمیکنم....
خندید...
-
خب حالا من چی؟
دستی به موهام که پخش و پلا شده بودن کشیدم و گفتم:
-
یادم رفت...
دستاشو به هم زد و گفت:
-
غصه نداره ضعیفه...با هم درست میکنیم!
از ژستِش خندم گرفت!ولی خداییش مرامِ داداش کوچیک فسقلرو عشق است!
پیشبند رو بستم و پرسیدم:
-
الیاس چی درست کنیم؟!
بامزه گفت:
-
وای یعنی جدی گرفتی حرفمو ؟!درست کنیم؟!نه تو رو خدا...
خندیدم:
-
تعارف اومد نیومد داره...
-
چه کنیم که یه خواهر کوچیک بیشتر نداریم!
متعجب یه نگاه به قدِش کردم که نا نصفه هایِ بازوم بود...نسبت به هم سن و سالاش قد بلندتر بود اما خب دیگه واقعا خاک بر سرم این به من بگه خواهر کوچیکه!
از حالتِ من زد زیرِ خنده
-
مرض...به بزرگترِت احترام بزار و بگو چی درست کنم؟!
-
کیک!
زدم پسِ گردنِش:
-
تو نابغه میشی من میدونم!دارم شامو میگم...
نیششو باز کرد:
-
آها...خب پلو که محاله بارِ اول شفته نشه...پس بیخیالِش...
اینم به مهارتایِ من اعتقاد نداره!
-
خب اقایِ کارشناس چی درست کنیم!؟بجایِ نظرِ کارشناسانه که چی میتونم و که چی نمیتونم ، بگو!
-
لازانیا و ماکارونی من بلدم چی کار کنی...از مامان یاد گرفتم...ناگتم میتونی سرخ کنی...با سیبزمینی یخزده ها....اوم دیگه چی؟!
فکم باز مونده بود...یه دفعه گفت:
-
آها!واسه اینکه همشم غذا حاضری نباشه که بهت گیر بدن کتلت هم میتونی درست کنی...ولی خب این یکی رو دیگه بلد نیستم...کیک هم درست کنی کفِشون میبره...
-
الیاس تو منو چی فرض کردی؟!اینا که خیلی زیاده!
یه مشتِ اروم به پهلوم کوبوند:
-
حالا شروع کنیم ببینیم تا کجا پیش میریم!
عزیزم چقدر بزرگ شده اصلا بهش نمیخوره یه بچه باشه....
مواد رو حاضر کردیم...گوشت و ژامبون و ذرت و هویج و فلفل دلمه و قارچ و چند تا چیزِ دیگه قاطی کردیم و سرخِشون کردیم و رُب و پنیرپیتزا یه زیاد بهشون زدیم...ازشون روغن میچکید اما مزشون خوب شده بود...لایه هایِ لازانیا که پخته شده بودن رو تو ظرف مرتب میچیدیم و مواد رو توش میریختیم و بازم پنیر پیتزا میریختیم و یه خلاقیت به خرج دادیم و به اصرارِ الیاس سسِ فرانسوی داخلِ هر لایه ریختیم ...کارِ لازانیا تموم شده بود...یعنی کفم تاید شد...ولی ملات داشت لامصبا....
آب، جوش اومده بود...ماکارونی هایِ صاف رو تو قابلمه ریختم....یه عالمه موادِ لازانیا مونده بود که با الیاس تصمیم گرفتیم موادِ ماکارونی باشن!
ماکارونی ها درست شده بود...زیرِ گازو کم کردم و قابلمه رو برداشتم و تو صافی که داخلِ سینک بود ریختم وقتی قابلمه خالی شد رو گاز گذاشتمِش ...آبِ سر داخلِ صافی ریختم و الیاس هم روغن تو قابلمه ریخت و سیبزمینی هایی که به عنوانِ تهدیگ بریده بودیم داخلِ قابلمه چید....البته رو انگشتایِ پاش بلند شده بود...اما بالاخره گذاشت..
-
الناز سیبزمینی کم اومد!
شیرِ ابِ سرد رو بستم و صافی رو رویِ یه بشقاب گذاشتم....یه نگاه به پیازایی که دایره شکل بریده بودم کردم و گفتم...بقیشو پیاز بزار....نصفِ قابلمه تهدیگِ سیبزمینی نصفِ دیگش تهدیگِ پیاز بود!که واسه اولین بار تو خانواده همچین کاری کرده بودیم...به قولِ الیاس ؛ مرسی ریسک!
هر مقداری که ماکارونی تو قابلمه میذاشتم الیاس مقدارِ زیادی مواد میذاشت و بعدِش سریع پنیر پیتزا میریخت ...با همین روال سریع قابلمه پر شد...ولی بازم مواد مونده بود...یعنی ترکونده بودیم...
یه نگاه به بشقابِ پُری که مواد توش بود کردم و گفتم:
-
اشکال نداره بعدا دخلشو در میاریم!
الیاس خندید و کفِ دستاشو بهم کوبوند....
ساعت شیش بود....لازانیا ها رو تو ماکروویو گذاشتم....
با خستگی یه نگاه به اشپزخونه کردم و سریع ظرفا رو شستم....
-
وای سرعتمون رو عشق است!
-
اره ولی حسِ کیک درست کردن نیست الیاس....
-
ای بابا
-
ای بابا نداره...پریشب کیکِ شکلاتی درست کردم اما خب تزئین نکردم...
-
با رنگِ خوراکی؟!
-
بزار ببینم خامه و پودر کاکائو داریم یا نه!
الیاس سریع گفت:
-
تو برو کیکو بیار...داریم میدونم...
-
اوکی پس تا من میرم بالا کیک رو بیارم اینایی که میگم رو بزار رویِ میز
-
باشه
-
خامه...رنگِ خوراکی...پودرِ کاکائو...این قیف یه بار مصرفایِ مامانو که میدونی کجاس؟!با قلموهایی که واسه کیک استفاده میکنه...زودی بزار تا منم بیام....
-
باشه...
سریع سمتِ طبقه ی بالا رفتم و کیکِ اسفنجیه کاکائوییمو اوردم پایین...الیاس قدِش به کابینت نمیرسید...کمکِش کردم و یه سری وسایل که مونده بود رو برداشتیم.
یه نگاه به کیکی که تزئین کرده بودیم کردم:
-
الیاس ما یک هنرمندیم!
-
اره ...باید فرارِ مخ بشیم!
-
چه ربطی به هنرمندی داره؟!
-
نمیدونم!حالا!
خندیدم...داداش کوچولویِ خنگه من!
سیبزمینی ها رو تو سرخ کن گذاشتم و لازانیا رو از ماکروویو در اوردم...خیلی وقت بود بوق بوقِش در اومده بود...اما من والیاس سخت درگیرِ تزئین بودیم....تو فر گذاشتم تا واسه شب داغِش کنم .....بقیه ظرفا رو به نوبت تو ماکروویو گذاشتم....
همشون حاضر شده بودن و تو فِر گذاشته بودم....با خستگی کمرمو با دست گرفتم:
-
وای خسته شدم...کتلتو بیخیال هان؟!
-
نه...گوشت که حاضره...بقیشم که خودت بلدی...
-
بابا بلد نیستم
-
اخه تو چه طور دختری هستی؟!
-
همینم کم مونده بود که توئه رزقل بچه بهم اینو بگی...
-
خب الان کم نمونده دیگه ،گفتم بهت!
-
زهرِمار
خندید...
-
بلد نیستم...بیخیال...همینطوری لازانیا و ماکارونی زیاد هستن....
-
خب پس بیا ناگتا رو سرخ کن....این کارو که بلدی؟
-
الهی بمیری که به خواهرِ بزرگترت تیکه میندازی...
خندید...
-
زهرِ مار هی واسه من میخنده...
-
وای ابجی من خسته شدم..تو سرخ کن..الانم نزدیکِ اومدنِ مامان ایناس من برم بخوابم یکم...
دستی به سرش کشیدم و گفتم:
-
مرسی مردِ جوون بابتِ کمکات...
لبخند زد....الهی من فدایِ این داداش کوچیکه بشم که با رفتاراش اصلا این احساسو به ادم نمیداد که بچس...خیلی زود بزرگونه رفتار میکنه..اما طوری که به دل میشینه نه این که رو اعصاب بره....
در حالِ ناگت سرخ کردن بودم که مامان اومد و با دیدنِ غذاهایی که درست کرده بودیم گفت:
-
وای افرین دخترِ گلم...شاید غذایِ خانی نباشن و همه بتونن درست کنن اما گُل کاشتی....
-
من تنها نبودم..الیاس از اولِش کمکم کرد...
با این حرفم مامان تعجب کرد اما بابا خندید و سمتِ اتاقمون رفت ..میدونستم میخواد الیاسو بوس کنه....داد زدم:
-
اقا اول من!
مامان خندید و منو بوس کرد و گفت:
-
حسودی؟!
-
نه مامان جان!من و حسودی؟!وا مصیبتا چه حرفا که مردم نمیزنن...
-
خب دیگه لوس نشو...برو یکم به خودت برس...شلخته نیای...خانومِ بزرگوار و امیر علی رو هم دعوت کردم...انگاری دخترشون اومده....ولی بهونه نیوردن و قبول کردن بیان....
وا رفتم..امیر میاد!؟چه برخوردی باید داشته باشم؟!عصبی؟فوشِش بدم؟!چه کارِش کنم!؟
زنگِ در رو زدن...
-
برو در رو باز کن الناز جان...
همونطور که درگیر بودم به جایِ اِف اِف...از پله ها پایین رفتم و دستمو تو موهام گرفتم و چنگ زدم و در رو باز کردم...
-
سلام دخترِ گلم...
وای خانومِ بزرگوار بود!چقدر سریع اومدن!سریع چیه خاک برسر ساعت هشت و نیمه ها...الان عمو و عمه هم میان....
-
سلام خاله جون...بفرمایید داخل..
از جلویِ در کنار رفتم....خانومِ بزرگوار بود و امیر!دختری باهاشون نبود!وا خاکِ عالم مامان که گفت دخترِ خانومِ بزرگوار اومده!
بیخیال در رو بستم....امیر یه قدم ازم دور شدو وایساد...خانومِ بزرگوار دمِ در داشت با مامان احوالپرسی میکرد...امیر سمتم برگشت و با لبخند گفت:
-
کدبانو خانوم چطوره!؟
قلبم ایستاد!با درگیریه زیاد بالاخره تصمیم گرفتم اخم کنم و جدی جواب بدم:
-
ممنون.بفرمایید بالا...
و سریع قبل از اینکه باز مچِ دستمو بگیره ازش جلو زدم و به جایِ خونه ی خودمون طبقه ی بالا رفتم...در رو که بستم بهش تکیه دادم...یه نگاه به خودم انداختم....کم مونده بود جیغ بکشم
خاک برسرت الناز این چه وضعشه!شبیهِ اشپزا شده بودم و با اون کثیف بازی که موقع درست کردنِ شام با الیاس انجام داده بودیم همه ی پیشبند پر از روغن و رُب و رنگِ خوراکی و خامه بود....
وای....سمتِ اتاق رفتم...جلویِ ایینه ایستادم....یه طرفِ صورتم جایِ خامه ای شکلِ دستِ کوچیکِ الیاس بود...خندم گرفت...چه وضعی بودم!
یادِ حرفِ امیر افتادم«کدبانو خانوم
نیشم شُل شد
....